چیزهایی هست که می دانی ...
ماجرای سنگهای مفت و گنجشکهای قیمتی ...
یک- دستهایی جلوی خورشید را گرفته اند ! دست خدا هم انگار همراهشان است که این تکه ی تاریک زمین نه روشن می شود و نه گرم. خورشید اما هنوز نفس می کشد و گهگاهی باریکه هایی از نورش را از لابه لای حصارهای ظلمت میفرستد سراغمان. آنقدر تاریکیم و یخ زده که با این باریکه ها روشن و گرم نمی شویم اما با دیدنشان امیدوار می شویم که یک روز پاهایمان را از این قیر غمناک بیرون خواهیم کشید. یک روز خیلی نزدیک. یک روز خوب که خواب از چشمانمان رخت بر می بنند و رنگ بیداری رویاهایمان را میپاشیم روی این جهان بی رنگمان. آن روز خواهد آمد اگر ما به خودمان بیاییم. همه ی ما ...
دو- نزدیکتر که آمد شبیه آدمک عبوسی بود که لبخندی را به زور به چهره اش الصاق کرده اند ! لبخند و چشمهایش همخوانی نداشتند. از اندیشه هایش گفت و از پاکتهای پر توی جیبش و از وعده های چلوکباب و از اشتباهات «2 طرفه ی» این چند سال و از دستی که به سویمان دراز شده بود و تنها یک خواسته داشت. میخواست نامش را بنویسیم روی کاغذ و دوباره «در صحنه» حاضر باشیم و کاغذ را بندازیم توی صندوق ! میگفت مرا هم اگر دوست نداشتید مشارکت کنید ! به دشمن مشت بزنید و گذشته های نزدیکتان را بریزید دور و برای ساخت آینده همراه ما شوید ! به دنبال اتحادی بود که به خاطرش باید چشمانمان را میبستیم و از یاد میبردیم تمام آنهایی رو که با چشمان باز ترکمان کرده بودند.
سه- پای چشمت که از مشت خودی ها کبود باشد ، نای مشت زدن به دشمن خارجی ات را نداری. جنگ با تمام سختی ها و تحقیرهایش قابل تحمل است به شرطی که وسط میدان پرچمت را گم نکرده باشی ! لباس سیاه که بر تنت باشد محال است بتوانی در جشن اتحادهای چند روزه شرکت کنی. دلت که برای نیلوفران گیر کرده در تار عنکبوت پر بکشد نمیتوانی به هم پیمانان عنکبوت دست دوستی بدهی . نه ! اینجا چیزهایی شده. حق با توست که این حکایت، حکایت یک اشتباه 2 طرفه است ! اشتباه یک گروه این بود که حقشان را میخواستند و اشتباه گروه دیگر این بود که خیال میکردند داس حریف آفتابگردان است ! چاره ی کار بازگشت به گذشته است. برگرد و میخ های غم را یکی یکی از دیوار دلمان جدا کند بی آنکه جایشان بماند ! برگرد و آنچه روی کاغذهای ما نوشتی پاک کن ! برگرد و ناله ی سوزناک مادران دلتنگ را در گوش فلک خاموش کن. اما نه به روش خودت ! با مشت نه ! برگرد و گنجشکهایی را که به خاطر سنگی که به سویشان پرتاب کردی برای همیشه از کنارمان کوچ کردند برگردان . همه را یکی یکی بیاور. برگرد به کمی پیش از اولین فریاد و از همان لحظه کنارمان باش. برگرد به چند ثانیه پیش از اولین دروغ و راستش را بگو! انوقت شاید ما را کنار صندوق ها دیدی . فعلا نگران روزی باش که « واقعا » تصمیم به تعیین سرنوشتمان بگیریم !
پ ن 1 – برای لمس آزادی ، تنم بدجوری میخاره ، تموم فکر و ذکر من ، فقط گلوله کم داره ! یه روزی از همین روزا ، میاد و دور نمی مونه ، همه دنیای من شاهد که حرف زور نمیمونه ! ( آریا آرام نژاد)
پ ن 2 – خفاش ها انگار با فانوس همدستند . خاموش شد تاریخ ؟ نه ! لب هاش را بستند ! ( مهدی موسوی )
پ ن 3 - ما قامت شکستهی اون حرفیم ، ما الفیم یا علف، نفهمیدیم ، هر جا لازم بشه ملت غیوریم ، خر از پل که گذشت خس و خاشاکیم ( شاهین نجفی )


