چیزهایی هست که می دانی ...

 

ماجرای سنگهای مفت و گنجشکهای قیمتی ...

یک- دستهایی جلوی خورشید را گرفته اند ! دست خدا هم انگار همراهشان است که این تکه ی تاریک زمین نه روشن می شود و نه گرم. خورشید اما هنوز نفس می کشد و گهگاهی باریکه هایی از نورش را از لابه لای حصارهای ظلمت میفرستد سراغمان. آنقدر تاریکیم و یخ زده که با این باریکه ها روشن و گرم نمی شویم اما با دیدنشان امیدوار می شویم که یک روز پاهایمان را از این قیر غمناک بیرون خواهیم کشید. یک روز خیلی نزدیک. یک روز خوب که خواب از چشمانمان رخت بر می بنند و رنگ بیداری رویاهایمان را میپاشیم روی این جهان بی رنگمان. آن روز خواهد آمد اگر ما به خودمان بیاییم. همه ی ما ...

دو- نزدیکتر که آمد شبیه آدمک عبوسی بود که لبخندی را به زور به چهره اش الصاق کرده اند ! لبخند و چشمهایش همخوانی نداشتند. از اندیشه هایش گفت و از پاکتهای پر توی جیبش و از وعده های چلوکباب و از اشتباهات «2 طرفه ی» این چند سال و از دستی که به سویمان دراز شده بود و تنها یک خواسته داشت. میخواست نامش را بنویسیم روی کاغذ و دوباره «در صحنه» حاضر باشیم و کاغذ را بندازیم توی صندوق ! میگفت مرا هم اگر دوست نداشتید مشارکت کنید ! به دشمن مشت بزنید و گذشته های نزدیکتان را بریزید دور و برای ساخت آینده همراه ما شوید ! به دنبال اتحادی بود که به خاطرش باید چشمانمان را میبستیم و از یاد میبردیم تمام آنهایی رو که با چشمان باز ترکمان کرده بودند.

سه- پای چشمت که از مشت خودی ها کبود باشد ، نای مشت زدن به دشمن خارجی ات را نداری.  جنگ با تمام سختی ها و تحقیرهایش قابل تحمل است به شرطی که وسط میدان پرچمت را گم نکرده باشی ! لباس سیاه که بر تنت باشد محال است بتوانی در جشن اتحادهای چند روزه شرکت کنی. دلت که برای نیلوفران گیر کرده در تار عنکبوت پر بکشد نمیتوانی به هم پیمانان عنکبوت دست دوستی بدهی . نه ! اینجا چیزهایی شده. حق با توست که این حکایت، حکایت یک اشتباه 2 طرفه است ! اشتباه یک گروه این بود که حقشان را میخواستند و اشتباه گروه دیگر این بود که خیال میکردند داس حریف آفتابگردان است !  چاره ی کار بازگشت به گذشته است. برگرد و میخ های غم را یکی یکی از دیوار دلمان جدا کند بی آنکه جایشان بماند ! برگرد و آنچه روی کاغذهای ما نوشتی پاک کن ! برگرد و ناله ی سوزناک مادران دلتنگ را در گوش فلک خاموش کن. اما نه به روش خودت ! با مشت نه ! برگرد و گنجشکهایی را که به خاطر سنگی که به سویشان پرتاب کردی برای همیشه از کنارمان کوچ کردند  برگردان . همه را یکی یکی بیاور. برگرد به کمی پیش از اولین فریاد و از همان لحظه کنارمان باش. برگرد به چند ثانیه پیش از اولین دروغ و راستش را بگو!  انوقت شاید ما را کنار صندوق ها دیدی . فعلا نگران روزی باش که « واقعا » تصمیم به تعیین سرنوشتمان بگیریم !  

 

پ ن 1 – برای لمس آزادی ، تنم بدجوری میخاره ، تموم فکر و ذکر من ، فقط گلوله کم داره !  یه روزی از همین روزا ، میاد و دور نمی مونه ، همه دنیای من شاهد که حرف زور نمیمونه ! ( آریا آرام نژاد)

پ ن 2 – خفاش ها انگار با فانوس همدستند . خاموش شد تاریخ ؟ نه ! لب هاش را بستند ! ( مهدی موسوی )

پ ن 3 -  ما قامت شکسته‌ی اون حرفیم ،  ما الفیم یا علف، نفهمیدیم ، هر جا لازم بشه ملت غیوریم ، خر از پل که گذشت خس و خاشاکیم ( شاهین نجفی )                                 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هفت نکته در مورد مراسم اخنتامیه ی جشنواره ی سی ام...

یک - توی ادامه ی مطلب هفت نکته در باره ی مراسم اختتامیه ی سی امین جشنواره ی فجر هست. از اون دست مطالبی که دوست داشتم برای خودم بنویسمش و ناگهان از زبان محاوره به معیار تغییرش دادم تا یه جایی کار بشه و در نهایت به سینمانگار رسید. مطلب به صورت تصادفی مورد استقبال اون دوستان قرار گرفت و اونجا کار شد.

دو - یکی از رفقا از یکی از بندهای مطلب قبلی دلخور شد. شاید من یکم تند رفتم و همیشه هم گفتم این سن رو به خاطر فرصت هایی که برای اشتباه کردن در اختیارم میذاره دوست دارم ! به هر حال اون یه بحث جدی بود که متاسفانه علیرغم میل باطنی من شخصی شد. عمق کامنتها از تعدادشون مهمتره و بیشتر افرادی که اینجا کامنت میذارن دوستهایی هستن که برام مهمن و دلم میخواد نوشته هاش رو بخونم و از سر علاقه براشون کامنت بذارم تا خدای ناکرده این کامنتها به یا بازی ۲ طرفه تبدیل نشه که من کامنت میذارم پس تو هم باید بذاری ! برای همین دلم نمیخواد این آدمها رو از دست بدم. اونهم به خاطر سوتفاهمات ساده ...

سه- مدت ها پیش یه داستان کوتاه خوندم که اسمش بود اگر خداوند بودم جمعه ها را از تقویم حذف میکردم ! اون موقع با این داستان دوست داشتنی که وسطاش میفهمیدی از زبون یک جسد داره روایت میشه موافق بودم. اما الان که شنبه هام تعطیل شده و میتونم تا صبح شنبه بیدار باشم و تا ظهرش خواب دیگه این حس رو ندارم !

 چهار- ولنتاین مبارک . بی خیال همه ی ژست ها ی روشنفکرنمایانه و شعارهای ناسیونالیستی. عاشق که نباشی امکان نداره دل نگران اونهایی بشی که به جای نوشتن دارن پشت میله ها چوب خط پر میکنن. ما هم ولنتاین ایرانی داشتیم که داشتیم ! الان چی داریم ؟ دلمون به همین بهانه ها خوشه. دلمون میخواد کادمونو امشب از غشقمون حضرت لیونل مسی بگیریم. جای محمد مختاری نازنین هم خالی...

ژنج- اینم شعر ولنتاین :

 ترانه م روی لبهاته ، صدامو با خودت داری .. همین خوبه که میدونم واسه من وقت میذاری .. با موسیقی من گرمی ، با موسیقی من سردی .. چقد زیبا شدی از وقتی شالت رو عوض کردی ! نگاهت میکنم هر بار برام نایاب تر میشی ... نگاهت رو که میدزدی ازم جذابتر میشی ! چقد خوبه که مغروری ! چقدر خوبه که آرومی ... کنار اینهمه جذابیت انقدر خانمی ! چقد خوبه که میدونم تو هم دلتنگ من میشی ... تو داری خالق زیباترین آهنگ من میشی ! (رستاک حلاج) فقط با صدای دلنشین مهدی یراحی عزیز

 

ادامه نوشته

داربی ، دزدی ، دلتنگی ، دلرحمی دوست نداشتنی و دلدادگی !

 

دیدار تیم های پرسپولیس و استقلال تهران

 

یک-  تماشای داربی توی استادیوم آزادی با چند تا از دوستهام یکی از بهترین تجربه های زندگیم بود . عصر یخبندان سیزدهم بهمن نود سردترین روز زندگیم رو تجربه کردم و خوشحالم که اون روز اونجا بودم و حالا صاحب این خاطره ی دراماتیک هستم . بازی رو ایستاده از طبقه پایین و کنار هوادارهایی  تماشا کردم که شروع خوب پرسپولیس شدیدا به محقق شدن شعارهای خواهان انتقام امیدوارشون کرده بود . خوردن 2 گل روی 2 موقعیت حریف شوک وحشتناکی بود . تصور شنیدن سوت پایان با این نتیجه مقابل تیمی که بازیکنش روی بادکنک قرمز پریده بود و مربیش شادی های نازیبا انجام می داد انقدر آزاردهنده بود که بعضی ها رو وادار به ترک ورزشگاه کرد. ما اما همچنان امیدوار نشستیم و بعد از گل اول ایمون زاید فهمیدیم چقدر خوبه که دیگه بوقچی ها جایی روی سکوهای آزادی ندارن .شعار « واویلا ، واویلا ، بزن یکی دیگه » که نمیدونم ساخته ی کدوم ذهن خلاق بود کمک بزرگی به پرسپولیس کرد و شاید این جزو معدود دفعاتی بود که هوادار ایرانی هم نقش موثری توی برد تیمش ایفا کرد. حالا اصلا یادم نیست توی اون 10 دقیقه چی بهم گذشت. فقط یادمه که مدام اشک میریختم و داد میزدم ! برای من احساساتی این یه تجربه ی بزرگ و فراموش نشدنی بود. هنوز هم نمیدونم اون دقیقه رویا بود یا حقیقت ! بزرگترین موهبت این روزها نشستن عموم مصطفی روی نیمکت تیم محبوبمه . این گزارش سکو به قلم رفیقی که بازی رو کنارش تماشا کردم و این هم مطلبی به قلم خود ایمون زاید . همکار عزیز مطبوعاتی !

 

دو-  بین 2 نیمه ی داربی 74 برق آزادی رفت. انتظار داشتم این اتفاق کم سابقه دردسرهای بزرگی درست کنه اما هیچ اتفاق بدی نیفتاد و همه چیز به چند تا شعار منشوری بامزه ختم شد . اون موقع می شد به این نتیجه رسید که نفس کشیدن تو هوای این جامعه خیلی هم سخت نیست ! اما چند دقیقه بعد از بازی وقتی غرق در شادی بودم و روی ابرها راه میرفتم با جای خالی کیف پولم مواجه شدم ! کمک یه دوست خوب این ماجرارو ختم به خیر کرد اما فقط چند روز بعد با صحنه ای عجیب تر روبرو شدم . دزد محترم این بار کوله های من و مهمان هام رو از صندوق عقب ماشین دزدید تا این بشه اولین خاطره ی سفر یه سری دوست خوب به شمال ! این اتفاق البته ذره ای از لذت این چند روز کنار دریا رو کم نکرد . همونطور که حالا دلتنگی ها رو کم نکرده ! تو این گونه موارد به هیچ وجه نمیشه از نقش تعیین کننده ی دولتها گذشت . باید پذیرفت شرایط اسفبار جامعه خیلی ها رو به سمت دزدی سوق میده . البته توی این شرایط هم می شه دزد نشد . همونطور که میشه مورد تجاوز قرار گرفت و فاحشه نشد ...

 سه -   آدمهای با انگیزه رو دوست دارم . مهم نیست خط اعتقادیشون چیه. مهم نیست چقدر به کشف و شهود میرسن. من عاشق اون کفاشی ام که به تماشای تئاتر برداشت محمد چرمشیر از هملت اونهم تنها با مونولوگهای یه بازیگر می آد و در حالی که حتی 5 کلمه رو هم متوجه نمیشه زار زار اشک میریزه و قد دنیای خودش عشق میکنه .من شیفته ی اون دختر 17 ساله ای ام که چند روز وقت صرف میکنه تا نگاه منفیش راجع به سینمای وسترن رو با دیدن کلی وسترن خوب تغییر بده ، یا اون جوان 18 ساله ای که شبا روی کتابهاش به خواب میره  ، یا میانسالی که اسیر یکنواختی زندگی نشده و یا پیرمردی که هنوز هم پر از دغدغست . آدم های بی انگیزه هر چقدر هم آدمهای خوبی باشند مجذوب کننده نیستند .نمیدونم چطور میشه روزنامه نگار ورزشی باشی و به خاطر حفظ روابطت ،  با شعار « با همه مهربون باش » ضعفهای اهالی ورزش رو پوشش ندی. برای منی که عاشق بحث های جدی ام و بابتش تاوان هم دادم  کوتاه اومدن توی اول بحث اصلا دوست داشتنی نیست.

چهار –

باران عصر

      موزون و مقفا

 می بارد

            می بارد  

                     می بارد

 و تو

 دیر کرده ای

گل ها

مثل پرندگان به دام افتاده در کف من می لرزند

تو نخواهی آمد

و شعر

 داستان پرنده یی ست

که پرواز را دوست دارد

  و  بالی ندارد.

(شمس لنگرودی)

 

 پ ن- عکس از شب آزادی ! ( سعیدی پور- فارس )

پوستی که در آن زندگی میکنم

« بیا، اینو بخورش . نگران نباش . خوشمزست . عوارض هم نداره »

-  یعنی باور کنم که این راه قراره جواب بده ؟!

-  هیچ قولی بهت نمیدم . فقط یادت باشه این اتفاق فقط وقتی می افته که از ته دلت بخوای . اون اتفاق یه روز صبح می افته . مطمئن باش اگه بخوای می افته .

لیوان را گرفت . کمی مکث کرد . یادش افتاد که چند وقت قبل توی انباری خانه دنبال یک «چوب جادو» میگشت ! و هر شب از خدا یک معجزه میخواست . شربت را تا آخرین جرعه سر کشید . میدانست که هنوز چیزهایی برای از دست دادن دارد اما باید خطر میکرد . باید همه چیز را به جان میخرید . برای امتحان یک راه جدید و یک شانس تازه .  حتی اگر آن راه نوشیدن شربت یک رمال باشد ...

 

چند روز ، چند هفته و چند ماه  . هر روز پس از بیدار شدن خودش را به آینه می رساند و می دید که هیچ چیز تغییر نکرده است  . پسرک که مدتها بود از معجزه ی خدا ناامید شده بود و ایمان آورده بود که تمام فرشته های مهربان دنیا که وظیفه ی براورده کردن آرزوها را دارند دسته جمعی خودکشی کرده اند حالا دیگر به شربت رمال هم امیدی نداشت . اوضاع هنوز مثل سابق بود . دیگر وقتش رسیده بود که به آخرین راه فکر کند . به جراحی ...

 

بالاخره یک صبح پسر تصویر توی آینه را نشناخت . تصویری که کمی شبیه خودش بود اما فقط کمی . پسر توی اینه همانی را دید که مدتها انتظارش را داشت . برای اولین بار در این مدت به خانواده اش فکر کرد و به تمام کسانی که دوستش داشتند و با خودش گفت که اگر دوستم باید این تغییر ظاهری  را به خاطر من بپذیرند. به سرعت رفت سمت کمد خواهرش . چند لباس برای خودش برداشت و تمام مسیر خانه تا دانشگاه را دوید تا بالاخره توانست او را پیدا کند .  

-   سلام شیرین خانوم. خوبین شما ؟ ببخشید من یه سری جزوه میخوام . شنیدم شما خیلی خوش خطین .

-  من شما رو جایی ندیدم ؟! قیافتون چقدر آشناست . چه جزوه هایی میخواین ؟

-  مهم نیست ! اینا بهانست . من مدتهاست میخوام باهاتون دوست شم .

-  با من ؟!  چرا ؟

-  شما خیلی خاصین . خیلی خوبه که ادم همچین دوستهایی داشته باشه .

- شما لطف داری . راستی اسمتون چیه ؟

-   من شیوام !  راستش منم مث شمام . از پسرا بدم میاد . چجوری بگم . یعنی در واقع مث شما همجنسگرام !

-  این چرت و پرتها رو از کجا شنیدی ؟

-   میدونم که حقیقته شیرین . کتمانش نکن . بذار کنارت باشم .

-    خیلی خب . حق با توئه . اون ماجراها مال چند وقت پیشه . من دیدم رو به زندگی عوض کردم . دانیال باعث شد این اتفاق بیفته . میبینیش . سر چهارراه واستاده با کاپشن سفید .  من باید برم . با اجازه .

 

پسر از کابوسش پرید . توی آینه دوباره مثل هر روزش بود ...

 

پ ن ۱ -  تیتر و ایده ی مطلب از فیلم جدید پدرو آلمادوار اومدن . فیلمی که بر خلاف خیلی ها دوستش داشتم و فانتزیش رو باور کردم و ازش لذت بردم . البته این داستان با داستان اون فیلم کاملا متفاوته ...

پ ن ۲ - دارم دیوونه می شم رسما ! تا تکون میخورم که برم سفر همه چیز کنسل میشه .بدقولی یه سری از رفقا فعلا فرصت این روز ازمون گرفته که چند روز آروم در چند قدمی دریا زندگی کنیم.   به هر ترتیب اخر این هفته داربی تهران رو از نزدیک خواهم دید.

پ ن ۳ - من و تو تاحالا دریا نرفتیم ، از این خونه از این دنیای خود خواه

تو رو شاید یه روزی قرض کردم ، به اندازه ی یه سفر کوتاه ...

" مونا برزویی "

 

وقتی جای شاکی و متشاکی عوض شد ...

 

سیاه های سفیدپوش ، بازنده ی فوتبال شائولین ...

 

دیدارهای اخیر بارسلونا و رئال مادرید تشابه جالبی با دیدار فینالی که در فیلم فوتبال شائولین دیدیم پیدا کرده است . آن فینال قصه ی نبرد 2 تیم بود که هیچکدامشان به برد و باخت اهمیت نمی دادند . یک سر ماجرا تیم شائولین آمده بود تا به وسیله ی فوتبال فرهنگش را به جهانیان معرفی کند و سر دیگر تیم « سیاه » که تمام هدفش این بود که تا میتواند از بازیکنان تیم شائولین با مشت و لگد پذیرایی کند. اتفاقا آن مسابقه هم با برتری تیم « پاک » زمین به پایان رسید . اما تیم سیاه خیلی زود مورد تنبیه قرار گرفت . تیمی که اتفاق مثل مادریدی های امروز به ارکان قدرت کشور متصل بود ...

 

مدتهاست انتظار گرند داربی را نمی کشیم و برای این مسابقه بی قرار نمی شویم . زیرا از آغاز تا پایان این مسابقه باید دست به دعا برداریم و با تمام وجود برای سالم ماندن بازیکنانمان دعا کنیم . با توجه به اتفاقات هفته ی گذشته انتظار داشتیم کمی و فقط کمی از خشونت مادریدی ها در این مسابقه کم شود اما نه تنها این اتفاق رخ نداد که خشونت انها نسبت به بازی قبل بیشتر شد . فنون کشتی فرنگی کوئنترائو و کاکا به مسی ، یک لگد از راموس ، چند تکل وحشتناک  ، ضربه ی بسیار محکم آقای قاتل به سسک ، مصدومیت 4 هفته ای اینی یستا و دوری 2 هفته ای الکسیس و ... به خوبی نشان می دهد رئال مادرید حالا دیگر یک تیم کامل تبدیل شده . البته برای راگبی !

 

درست در لحظه ای که کمک داور با اعلام آفساید اشتباه یک تک به تک کامل را از الکسیس سانچز گرفت و حتی وقتی لاس دیارا به طرزی عجیب از زمین مسابقه اخراج نشد کمی به گذشته نگاه کردیم . به اول همین هفته که رئال مادرید با 2 پنالتی بحث برانگیز از سد بیلبائو گذشت . به چند هفته قبل که پنالتی آشکار روی بازیکن والنسیا در دقایق پایانی نادیده گرفته شد و به کمی قبل از تز آن که وقتی کار مادریدی ها در برنابئو مقابل رایو وایه کانو گره خورد خطای چند متر بیرون محوطه ی جریمه مدافع وایه کانو پنالتی اعلام شد تا مادرید از این مخمصه فرار کند. خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که « تا بوده همین بوده و تا هست همین هست » و دیگر تا پایان بازی از هیچ چیز تعجب نکردیم . از اعتراض رئالی ها به برخورد توپ به دست بازیکنان بارسا در فاصله ای چند سانتی متری ، از پنالتی هایی که می شد روی سانچز اعلام شود ، از اخراج نشدن شماره 3 قاتل ، از آفسایدی که تک به تکی دیگر را این بار از پدرو گرفت ، از اعتراض مادریدیست ها به مردود اعلام شدن گلی که روی خطای محرز به ثمر رسید و البته از اعتراض مو به خطا اعلام شدن تکل وحشتناک کریس رونالدو با این جملات احتمالی : « خطا ؟ بعید میدونم هنوز پاش شکسته باشه ! »

 

ایکر کاسیاس از 17 سالگی تا به امروز برای بسیاری از فوتبالدوستان جهان چهره ی محبوبی بود . پسرکی آرام و دوست داشتنی که دیشب پس از سالها چهره ی جدیدی از خود نشان داد . هیچکس انتظار نداشت که او آغازگر دعوا شود و در پایان مسابقه نیز جمله ای طعنه امیز را نثار داوری کند که اتفاقا در لطف او و هم تیمی هایش بسیار لطف کرده بود ! به نظر می رسد هر ال کلاسیکو از بخشی از آثار مخرب مو برای مادرید پرده بر میدارد . وقتی کاکا ، کایخون و کاسیاس هم اخلاق را از یاد میبرند میشود بیش از پیش به حال رقبای رقت انگیز مادریدی تاسف خورد . تیمی که امروز در جایگاه شاکی  داوری نشسته  در حالی که بزرگترین متشاکی داوری این فصل لالیگاست !

 

 

پ ن - به این عکس پایین خوب دقت کند . لئو به خاطر تبریک تبدیل به مادرش جریمه  نسبتا سنگینی رو پرداخت کرد اما مسئولین کمیته انضباطی اسپانیا که احتمالا هر روز لباس رئال مادرید رو زیر تمام لباسهاشون میپوشن و میرن سر کار یک دلار هم په په رو جریمه نکردند ! حرکت غیر عمدی بوده دیگه ؟ مگه نه ؟  توهین به شعور میلیونها آدم من رو یاد تیتر این روزهای جام جم انداخت : اتحادیه ی اروپا خودش را تحریم نفتی کرد !!

خانم استاین ، ممکنه این پست رو بخونید ؟!

هر روز پیش از طلوع آفتاب راه می افتاد و توی راه تمرین می کرد تا خیالات همیشگی اش امروز به سراغش نیاید . اما اولین بیل را که میزد دوباره چشم های مادرش را به یاد می آورد. و مثل هر روز به این فکر میکرد که کاش آن چشم ها فقط برای یک دقیقه ی دیگر کنارش بودند . چشم های پدرش را هم دوست داشت یکبار دیگر ببیند . همیشه به این فکر میکرد که چشمهایی که میتوانند اول یک صبح پاییزی همه چیز را فراموش کنند و تنها بروند دنبال یک زندگی جدید چه شکلی اند . آخرین باری که چشم های پدرش را دیده بود به یاد نمی آورد. میان تمام خاطرات گنگ و مبهمش خواهرش را شفاف می دید و بیش از اینکه نگران خودش باشد نگران او بود .

آن روز یک ماشین شاسی بلند سفید رنگ جلوی پایش توقف کرد . مردی میانسال که ظاهرا حال چندان خوشی هم نداشت پیاده شد و بلافاصله پرسید : آقا این طرفا درمانگاه کجاست ؟ این بالا پیاده شدم یکم دور بزنم خوردم زمین فک کنم دستم در رفته

- هه هه ! اینجا چی داره که درمانگاه داشته باشه !

- خب تو بسازش !

- من ؟ ولمون کن آقا . به سلامت

- چرا انقدر ناراحتی پسر ؟

- دست خودم نیست . طلبکارهام یه لحظه ولم نمیکنن .

- کو ؟ من که نمیبینمشون ؟

- یکیشون خودمم . کلی از خودم طلبکارم !

- چرا وصولش نمی کنی ؟

- نمیشه . شما صدات از جای گرم در می آد . من باید کار کنم. برای خواهرم .

- من حاضرم کمکت کنم .

- برای رضای خدا ؟!

- راستش من ۲ تا پسر دارم . رفتن اونور دنبال یللی تللی . الانم همیشه حالمو میپرسن. نه برای خودم . برای پول ! همیشه دوست داشتم یه پسر دکتر داشته باشم . تو هم جای پسر من . چند برابر پولی که از زمین در می اری بهت میدم . کارو ول کن بچسب به درس. البته وای به حالت اگه دکتر نشی ! راستی اسمت چیه ؟

- عماد ...

عماد هیچوقت منتظر وقوع چنین اتفاقی نبود . فکرش را هم نمیکرد یک ملاقات ساده همه ی زندگی اش را تغییر دهد . او پای قولش ایستاد و درس خواند و موفق شد در رشته ی پزشکی پذیرفته شود . او در کمترین زمان ممکن تخصصش را هم گرفت و پس از آن به روستا برگشت و درمانگاهی هم با نام مادرش در ان تاسیس کرد ...

.

.

- هی پسر . کجایی ؟ نمیشنوی ؟ با توام . میگم درمونگاه این طرفا کجاست ؟

- عماد به خودش آمد . مات و مبهوت . نمی دانست تمام آنچه که دیده رویا بوده است یا این که حالا میبیند . همان مرد مهربان که در تمام این سالها جای پدرش بود جلویش ایستاده بود . عماد تصمیم گرفت همه چیز مثل همان برخورد اول با ان مرد پیش برود .

- هه هه ! اینجا چی داره که درمونگاه داشته باشه ؟ !

- خب نمیتونی اینو زودتر بگی ؟ مثل آدم ! برو بابا ...

۱- شخصیت صابر ابر تو فیلم اینجا بدون من محبوبترین شحصیت من از سینمای سال ۹۰ ایرانه . یکی از دیالوگ های خاص این شخصیت اینه : فیلم رو هر جور که ببینی همیونجور میشه ! به این پست هم هر جور دوست دارین نگاه کنین

۲- داستان نویسی کار ساده ای نیست . فعلا دارم همه چیز رو تجربه می کنم . ببخشید این تجربیات خام رو به خوردتون میدم !

۳- این پست رو وسط تماشای نیمه شب در پاریس وودی آلن نوشتم . هنوز نمیدونم اخر فیلم چی می شه اما واقعا چقدر خوب بود اگه می شد مثل شخصیت این فیلم حتی برای یک شب با همینگوی و فیتزجرالد و پیکاسو هم صحبت شد و نوشته ها رو برای خوندن داد دست گرچرد استاین ! چون همینگوی نخونده متنفر خواهد شد. اگه بد باشه متنفر میشه و اگه خوب هم باشه اذیت میشه و به خاطر حس رقابت بیشتر متنفر خواهد شد . حداقل وودی الن اینجوری فکر میکرد !