تو می دمی و آفتاب می شود...

ایران - کره ، مهمترین بازی عمر علی کریمی !

این‌که بعد از دیدار سه‌شنبه‌شب با کره، هنوز ۱۲ امتیاز باقي مانده و با هر نتیجه‌ای هیچ چیز تمام نمی‌شود؛ از آن دست صحبتهایی است که تنها برای ایجاد آرامش در تیم پیش از این مسابقه حساس بیان شده‌اند. بی‌تردید خود آقای سرمربی هم به خوبی می‌داند نبردن این مسابقه حضور تیم ملی در برزیل را نزدیک مرز تبدیل شدن به رویا قرار خواهد داد.

در مسابقه‌اي كه به شيشه عمر آرزوهاي‌مان مي‌ماند، شاید خیلی‌ها در انتظار درخشش هونگ میون سو باشند. بازیکنی که این روز‌ها توجه سرمربی لیورپول را به شدت به خود معطوف کرده است. اما ویژه‌ترین چهره این مسابقه کسی نیست جز علی کریمی. ستاره‌ي عصیانگر فوتبال ایران سه‌شنبه‌شب با ساق‌هایش یک دنیا حرف برای گفتن خواهد داشت...

میروسلاو بلاژویچ هم اگر از راه نمی‌رسید و تاکید نمی‌کرد، پی بردن به این نکته که کریمی به هنگام عصبانیت بازی بهتری ارائه می‌دهد چندان دشوار نبود. او در کنار تمام خصلت‌های خوبش کمی تنبل است و عصبانیت می‌تواند عامل محرک مناسبی برای بیشتر شدن تلاش و انگیزه‌اش باشد. «هشت مطلق» حالا چند هفته‌ای است که توسط مانوئل ژوزه از تیم کنار گذاشته شده و در تمام این مدت سکوت کرده است تا شاید تمام حرف‌هایش را با گشاد کردن چشم‌ِ چشم‌بادامی‌ها بزند! درست همانند وقتی که پس از درگیری با بلاژ بر سر غذا در بغداد، تیم ملی عراق را به خاک و خون کشید، و درست مثل وقتي كه غش كردن مهدی هاشمی‌نسب از گلزنی به پرسپولیس را با آن قیچی به‌یادماندنی به حاشيه فرستاد.

علاوه بر ژوزه، اظهارنظر سرمربی تیم ملی کره‌جنوبی در باب تلاش برای کسب یک پیروزی تاریخی مقابل ایران هم شاید بتواند به خشم کریمی اضافه کند. اگر سرمربی كره‌اي‌ها خاطره شيش‌تايي شدن تيمش مقابل ايران را از یاد برده باشد، و اگر نخواهد براي يادآوري آن شكست به دستیارش که در آن مسابقه به میدان رفته رجوع کند؛ طبیعتا خاطره‌ي ۸ سال قبل و هت‌تریک مارادونای آسیا را هنوز شفاف در یاد دارد!

می‌گویند علی کریمی تا به امروز با همه مربیانش به مشکل خورده است. البته نمونه‌های زیادی از این اتفاق وجود دارد، اما مربیانی هم بوده‌اند که کریمی در کنارشان کمی آرام‌تر شده و از حجم اعتراضات همیشگی‌اش به «بی‌سامانی‌ها» کاسته است. مربیانی مثل امیر قلعه‌نویی یا همین کارلوس کی‌روش که رابطه خوب کریمی با او -حتی پس از حركت عجيب تقدیم بازوبند به نکونام- سرمربی پرسپولیس را دچار توهمات عجیبی کرده است! به هر حال واضح است که کریمی از آنچه در روزنامه‌ها می‌بینید به پرسپولیس نزدیک‌تر است و طبیعتا دوست دارد به جای وساطت دیگران، درخشش مقابل کره و فریادهای متوالی نامش روی سکوهای آزادی نقش اصلی را در بازگشتش ایفا کند.

منتقدان علی کریمی معتقدند او تا کنون هیچ گل حساسی برای تیم ملی ایران به ثمر نرسانده و نتوانسته است در مقاطع سرنوشت‌ساز جادوی «موثر»ش را خرج تیم ملی کند. آن‌ها بیش از همه مسابقات به دیدار تیم ملی با ایرلند در دوبلین استناد می‌کنند و به موقعیت‌های خوبی که کریمی نتوانست در آن مسابقه تبدیل به گل کند. حالا ۱۱ سال بعد از آن مسابقه کریمی این فرصت را دارد تا جمله‌ي «فوتبالش تمام شده» از زبان سرمربی پرتغالی پرسپوليس را برای همیشه در دفتر لطیفه‌های فوتبال ایران ثبت کند و البته در یکی از حساس‌ترین مقاطع فوتبال ایران، تیم ملی را به جام جهانی نزدیک کند.

سرمای امروز فوتبال ایران تابش پرحرارت تو را کم دارد آقای کریمی! تو می‌دمی و آفتاب می‌شود...؟!


 *تیتر از شعر فروغ فرخزاد

محرمانه مشهد !

یک / توی مشهد چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می کنه اسامی خیابون هاست. خیابونهای بالای شهرعموما اسامی دخترونه دارن( که الزاما اسم گل نیستن) و خیابونهای پایین شهر اسم عملیات های دفاع مقدس رو یدک می کشن!  افسانه های نام و ننگ اینجا هم رهامون نمی کنن!  جایی که خیابون 3 اسفند به 10 دی ، کوچه ی دوم خرداد به سوم خرداد و البته خیابون ایرج میرزا ، به جلال آل احمد تبدیل شده ! این آخری دیگه از اون تغییرهاست...!

 دو /  شهر دوربین ها،  این لقب رو میشه برای مشهد در نظر گرفت. اینجا اونقدر دوربین مداربسته زیاده که فکر می کنی مسابقات ورزشی یا کنفرانس سیاسی مهمی در پیشه . اما خبری نیست. این دوربین ها همیشه هستن.

سه / هر خیابون ، یک دانشگاه ! صندلی های دانشگاهی مشهد شاید از تعداد کنکوری های مشهدی بیشتر باشه ، شاید !

چهار / اینجا یه زمین خیلی بزرگ خالی هست که میگن قراره در آینده تبدیل به حرم بشه !  میدونید که ؟!

پنج/ دعواهای شهرداری مشهد و آستان قدس هم در نوع خودش جالبه!  مثلا شهرداری به کمک یک گروه هنری روی یکی از دیوارهای شهر طراحی و رنگ امیزی کرده، آستان قدس شاکی شده که این دیوار متعلق به ماست و باید از ما اجازه می گرفتین و دیوار رو سفید کرده! شهرداری هم یه تلویزیون بزرگ گذاشته جلوی ساختمون روزنامه ی قدس تا انتقام سختش رو بگیره!

شش / طبیعتا یکی از محسنات شهرکهای اطرفا شهرهای بزرگ باید این باشه که جمعیت رو از شهر بیرون بکشه اما ظاهرا بیشتر شهرکهای اطراف مشهد موفق به این کار نشدن و با یه چرخه ی برعکس مردم رو از شهرستانهای اطراف مشهد به شهر نزدیک کردن !

هفت /     ما که نبودیم و ندیدیم ولی شنیدیم خیابون RACE  پنج شنبه شب ها محلیه برای ویراژ ماشین های خیلی گرونقیمت. توی مشهد یه خیابون هم به نام نوفل لوشاتو هست که طبیعتا به عنوان اسم محل زندگی به شدت باکلاسه !

هشت /  این «سرزمین موج های آبی» بی نظیره واقعا.  اگر چه قلیون کشیدن کنار ساحل حس محشریه اما برای درک هجوم مشهدی ها به دریا توی ایام تعطیل با وجود در اختیار داشتن همچین جایی کافی نیست!  غیر از همه ی سرسره های وحشتناک و فوق العاده استخر موج دقیقا کار دنیا رو انجام میده. اونهم در شرایطی به مراتب تمیز تر و امن تر .

نه / درباره ی بلوار ( یا به قول خودشون بولوار) امامت و البته دخترها هم صحبتهای جالبی مطرح میشه که بگذریم !

ده / یاد گرفتن لهجه ی مشهدی واقعا سخته. حجم زیادی از این سخته به این خاطره که هر کدوم از رفقای مشهدی ما انگار به امضای خودشون تو حرف زدن رسیدن و لهجه شون مختص خودشونه گویا ! 

یازده / یکی از ساختمون های بزرگ شهر بعد از اتمام ساخت هرگز افتتاح نشده. چرا ؟ چون یک قسمتش شبیه هرم بوده !  ( از موضوعات مورد علاقه ی باشگاه ؟ خبرنگاران؟ جوان؟ )

دوازده /  اصلا یکی از انگیزه های من برای سفر به مشهد دونات رضوی بود که خیلی دوستش دارم اما توی این سفر با یک خوردنی جدید مشهدی هم آشنا شدم. اسکولی نبات!  یه چیزی تو مایه های تلفیق هات چاکلت و چایی نبات !

سیزده /  درباره ی یکی از هتل های متروکه ی شهر پر از هتل مشهد ( اگه اشتباه نکنم هتل هما)  شایعه ی جالبی وجود داره. واقعا یه زمانی گفته می شه بن لادن و خونواده ش برای مدتی کوتاه اینجا زندگی کردن!

چهارده / توی مشهد یه ماده ی مخدر سبکی وجود داره که قبلا اسمش رو نشنیدم. ناس ترکیب خیلی عجیب و غریبی داره و مثل آدامس جویده میشه و بعد دور انداخته میشه. البته مشهدی ها صرفه جویی می کنن و اکثرا ناس هاشون رو می چسبون به یکی از دیوارهای شهر !

پانزده /  هر تعریفی که از ارزش ها و ضدارزش های ملت داشته باشی بازم نمیشه رفت مشهد و حرم نرفت. برای من تماشای مردمی که از صمیم قبل اشک میریزن ، آرزو میکنن ، امیدوار میشن و صلوات می فرستن جالبه. حتی اگه اصلا درکشون نکنم. توی حیاط حرم دیگه به اندازه ی سابق کبوتر وجود نداره اما موفق میشیم یه کبوتر بگیریم و یه عکس باهاش بندازیم! اتفاقی که میگن تو شرایط فعلی اتفاق نادریه !

شانزده /  مرگ نزدیک و دیک تر می شد
آخر شعر بود و وقت عزا
داد می زد که خسته ام خسته
گریه می کرد: یا امام رضا

باز در کوچه باد می آمد
گفتم این ابتدای ویرانی…
دست بردند داخل سیمان
چند تا نوجوان افغانی

چهره ی زعفرانی ام غم داشت
بزم عشاق را به هم می ریخت
دست بیرون کادر با اصرار
زهر در کام مشهدم می ریخت( از سفرنامه ی یک دکتر مهدی موسوی)

 

  هفده / مشهد حالا افغانیهای به مراتب کمتری نسبت به گذشته داره. ظاهرا این اواخر با افغانی ها خوش رفتاری نکردیم. امیدوارم اگه قصد مهاجرت به افغانستان کردیم تلافی نکنن!  به هر حال ارزش پول اونجا الان به مراتب از اینجا بیشتره. !  البته به همون میزان که افغانی ها کم شدن  ، اعراب و به ویژه بحرین های افزایش پیدا کردن.

هجده /  یه عده از خونواده های ساکن یکی از شهرک های اطراف مشهد از منازلشون پا به قرار گذاشتن و شنیدن صدای مداوم گریه از زمین های اطراف توی ماه رمضان رو دلیل این اتفاق عنوان کردن!  جالبه که باز به گفته ی شاهدین ماجرا تحقیقاتی در این زمینه صورت گرفته و هیچ عاملی برای این صداها پیدا نشده. صداهایی که بلافاصله پس از پایان ماه رمضان قطع شدن!

نوزده / میگن پل فلکه ی پارک مشهد برای خودکشی مناسبه!  صرفا جهت اطلاع! 

بیست / اینکه ما با خلبان خانم پرواز کردیم و هنوز زنده ایم خبر خوبیه!  پیشرفت بانوان تو این جامعه ی عقب افتاده فوق العاده ست. با این روند احتمالا تا چند وقت دیگه پارک دوبل هم یاد میگیرن حتی! 

 

 

 

پ ن 1  /  این سفر مشهد یکی از بهترین سفرهای عمرم بود. این چند روز فوق العاده با رفقای فوق العاده ای که قبل از ورود به اف بی توی «موزیک باران» با هم آشنا شدیم و به رفاقت عمیقی با هم رسیدیم حالم رو حسابی خوووب کرد.  دلتنگتونم بچه ها . خیلی خیلی زیاد.

پ ن 2 /  تقریبا همه ی این بیست مورد رو از «صادق» عزیزم شنیدم که بر خلاف بعضی ها(!) حسابی دغدغه ی اطلاعات دادن داشت و هر جا که می رسیدیم یه نکته ی جالبی درباره ش میگفت. تو هر سفری به یکی مثل صادق نیازه 

پ ن 3 /  بعد از گوش دادن مکرر حس مبهم گوگوش توی یزد ، توی این سفر «زود تموم میشه» از استاد شادمهر عقیلی بیشتر از همه همراهمون بود. تفاوت سلیقه ها رو می فهمم اما هنوز هم درک نمی کنن اونهایی رو که میگن طرفدار خوب نبود!  همین یه آهنگ میتونه برای خوب بودن یه آلبوم کافی باشه حتی!

 

 

پیشنهاد :  اکران جدید رو از دست ندید ، سریع هم فیلمها رو ببینید که اینجا ایرانه و هر اتفاقی ممکنه بیفته !  گشت ارشاد هم که مدتهاست وارد شبکه ی نمایش خانگی شده. ما توی همین سفر دیدیمش و خوشمون اومد ! 

پیشنهاد 2 : خیلی خوبه این مسعود امامی. آهنگ پاییزی مسعود رو با ترانه ی سونیا مکاری پور از اینجا دانلود کنید

پاییز...

-سلام. بازم خوابمو دیدی ؟

-سلام. نه!  ولی باز یادت افتادم. لندن خیلی وقتا بارون میاد. اما این سیل وحشتناک که الان داره می باره منو یاد اون قرارامون میندازه. نمیخواستم بهت زنگ بزنم. ولی نشستم پشت سیستم و تصادفی یه اهنگ گذاشتم و دیدم ستاره های سربی ابیه ! دیگه نتونستم منتطر بمونم. اینو که می شنوم یاد اون شب می افتم که...

-بی خیال پیمان!  خودت خوبی؟ کارا خوب پیش میره؟

-نمیدونم. تردید دارم. بازم دارم به این فکر می کنم که اگه اونور مونده بودم، اگه صدام در نمی اومد. اگه می نشستم سر درسام و دکتر می شدم شاید راضی تر از الان بودم

-بس کن!  تو آدم تو مطب نشستن و مریض دیدن و پول درآوردن نبودی پسر !

-ولی عوضش مایه دار می شدیم.

-می شدیم ؟

-می شدم

-می شدی ؟

-نمیدونم. چه فرقی می کنه. حالا که نشدم.  

-ای بابا . تو همین الان موفقی . دیگه چی کم داری تو زندگیت ؟

-سطل آشغال !

-ها ؟

-وقتی تو نیستی هر چی هست آشغاله !

-ببین پیمان...

-می دونم ، می دونم ! بهزاد خوبه ؟

-خوبه .  یکم درگیره این روزا. داریم واسه سفرمون برنامه ریزی می کنیم.

-خوش بگذره. امیدوارم این پاییز بدون دیوونه بازیای من آروم باشی. بازم بهت زنگ می زنم. لطفا جوابمو نده !

-خداحافظ. بیشتر قدر خودت رو بدون

-بازم شعار ؟

-همیشه با جدی نگرفتن خودت ناراحتم می کردی. باشه! هیچی.  فقط مواظب خودت باش

-پیمان تلفن را قطع می کند. آهنگ ترنج «محسن نامجو» از وسط پخش می شود. او دم پنجره می نشیند و به آسمان «آفتابی» نگاه می کند...

 

پ ن 1 : طبق برنامه ریزی با خودم قرار گذاشتم اولین فیلمنامه ی عمرم رو توی 20 سالگی بدون کلاس رفتن همینجوری بنویسم! در واقع صرفا تمرینه برای اینکه توی 29 سالگی صاحب یه فیلمنامه ی خوب باشم. این پست بخشی از فیلمنامه ی پاییزه. در واقع صدای پیمان و نرگس توی تیتراژ با یه سری نمتای پاییزی شنیده می شه و بعد تصویر کات میشه به خونه ی پیمان.  

پ ن 2 :  نیم ساعت دیگه راهی مشهد می شم و قسمت سوم این آدمها و اعتقادهای لعنتی رو که تو یزد شروع کردم بالاخره همونجا می نویسم. خوشحالم که یه سری از رفقای خوب مشهدیم رو دوباره می بینم. از اونجایی که تا حالا سوار هواپیما نشدم و از شما چه پنهون به شدت می ترسم(!) جا داره فارغ از اعتقاد داشتن یا نداشتن به یه سری چیزها حلالیت بطلبم ازتون! ما آدمای بدشانس ...!

پ ن 3 : حالم بهتره. از اون بهترهایی که البته ممکنه به خیلی بدتر ختم بشه! ولی مهم نیست. این روزا بیشتر از همه چیز از این خوشحالم که رفقای خیلی خیلی خوبی دارم که نگرانم میشن و میتونم حرفهام رو راحت بهشون بگم.